تا امروز نشده بود بیام و اینجا از کسی ۱ سوال داشته باشم که هر روز پشت سر هم ۱ جایی نوشته میشه و برای من سوال ایجاد میشه . توی ۱ وبلاگ...
آخه ۱ نفر پیدا بشه از گلم بپرسه من چی کار کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
چرا از خودش نمی پرسم ؟؟ خوب جواب نمی ده... هر کسی می دونه کیه لطفا ازش بپرسه این جانب بد بخت چه کرده. فکر کنم ۱ نفر بیشتر اونو نمی شناسه.
لطف بزرگی می کنه اگر این آقایی رو در حق من بکنه. اگر هم نکردی. همین که اومدی دردمو شنیدی ازت ۱ دنیا ممنونم.
من شاید تو حرفام نگم « گلم ٬ عزیزمو...) اما دلیلش این نیست که ....
محمد
به اونجایی رسیدیم که قرار شد از قله سمت ایستگاه ۷ توچال حرکت کنیم تا بچه های گروه دوم هم به ما ملحق بشن. اونایی که قرار بود (تیتیش مامانی ها) با تلکابین بالا بین و بقیه مسیر تا شهرستونک رو با ما پیاده روی کنن !
بالاخره ما هم رسیدیم ایستگاه هفت و همهی بچه هلا مهم ترین کار رو رفتن به دستشویی می دونستن و من هم به همچنین.
بعد از ۱ ساعت تاخیری که بچه های گروه ۲ داشتن من رفتم که بطری آبم رو پر کنم که وقتی تا نصفه پر شد . . آب قطع شد ! اینم گذاشتم به حساب بد شانسی سفغر که منتظر بقیش هم بودم.
سوار تله سیژ شدیم و رفتیم تا بغل اون هتلی که اون پایین بود . و از اونجا هم مسیر سنگلاخی شروع شد تا ۱ ساعت . بدیش اینجا بود که هم مسیر خیلی بدی بود بد تر از اون مسیرش سر پایینی بودرفتیم و ریفتیم و رفتیم تا سرپرست دستور ناهار داد بعد از ۲ ساعت نزول کردن از کو.ه. نمی دونم حالا چرا این جای بی آب علف رو انتخاب کرده بود . به هر ترتیب ناهار رو مثل شام دیشبش تن ماهی با نون و نوشابه سر کردیم و من هم که بچه ی خوبی بودم کیسه ی آشغال هام رو گذاشتم توی کیفم اما
دوباره بدشانسی وقتی رسیدم تهران تی شرت اضافی رو که برده بودم دیدم . ۱ خورده جا خوردم آخه روغن اضافی تن ماهی ریخته بود روی تی شرتم
. مامانم ۲ بار به هر نحوی که می شد شستش اما... پاک نشد.
ناهار که تموم شد حرکت دوباره شروع شد . بالاخره به آب داشتیم می رسیدیم اما همچین امیدی به آب تمیز نداشتیم چون اونجایی که تو راه بود اسمش گوسفند سرا بود. خوب آدم فکر می کنه که گوسفند ها هم از اونجا آب می خورن و ... اما وقتی به اونجا رسیسدسم اثری ازشون نبود تازه درسته که حوضچه ی مورد نظر لجن بسته بود اما ما از لوله ای که به اون می رسید آب بر می داشتیم و هیچ گونه خطری ما رو تحدید نمی کرد . آب خوب و. نسبتا خنکی بود اما چشمه ای که ۱ ساعت بعد به اون رسیدسم
حرف نداشت. تمیز ترین و خنک تین آبی که می شد روی زمین وجود داشته باشه من خوردم وهقعا توی اون منظره ی سرسبز آدم همچین آبی بخوره..
اما اینجاش جالب بود بین بچه ها کل کل شد که کی سرش رو بیشتر نگخه می داره زیر آب!! (آبش ۲ یا ۳ درجه بیشتر نبود
) میون این حرف ها فقط ۱ نفر حاضر به این کار شد و اون هم ۱۸ ثانیه نگه داشت!!! در نوع خودش جالب بود!!؟؟
کم کم آفتاب هم رفت خونشون و ما هم کلاه ها و عینک ها رو برداشتیم تا طبیعت رو مثل خود طبیعت real ببینیم !!
بالاخره رسیدیم اول ده شهرستونک که قصر ناصر الدین شاه اونجا بود ۱ استرا حکی کردیم و افتادیم توی کوچه باغ شهرستونک حالا برو که رفتیم من تا حالا دهی با این کوچه باغ بلند ندیده بودم. ما فقط ۲ ساعت از این طرف ده به اون ور ده رفتنمون طول کشید . خونه هاشون هم همگی در ۲ طرف کوچه بود .
اون صحنه ای که همه منتظرش بودیم رو ساعت ۹ شب بالاخره دیدیم یعنی اتوبوسی که قرار بود ما رو ببره جایی که باید بخوابیم!
قرار بود بریم دفتر کار ۱ از تونل های تهران شمال که معلوم نیست کی می خواد این آزاد راه تموم بشه.. و شب رو اونجا بمونی آخه ۱ از بابا های بچه ها مدیر عامل کل دفتر آزاذ راه تهران شمال و اون برامون جا رو جور کرده بود . جای بدی نبود تجربه ی خوبی بود توی اتاق کنفرانس خوابیدن! شب جاتون خالی ۱ چلو کبابا مهمون آزاد راه خوردیم و ساعت حدود ها ی ۲ بود که من برای اولین بار که سرم رو گذاشتم رو ی زمین خوابم برد صبح هم ۱ صبحانه مفصل بازم مهمون آزادراه خوردیم و حرکت با اتوبوس به سمت تهر ان
اصلا دلم نمی خواست برگردم تهران. سفر معرکه ای بود ... جای هر کسی نبود خالی
راستی تی شرتم هم همنوز پاک نشده که نشده
حق نگهدارتون
محمد
سلام...
اول از همه من رو به خاطر حرفی که زده بودم و عمل نکردم ببخشید. آخه قرار بود که من به فاصله ی 1 یا 2 روز ادامه روایت رو بنویسم اما نشد.
آخه خدا قسمت کرد و امام رضا هم طلبید و رفتیم مشهد اونم چه مشهدی. بهترین سفر عمرم بود...
به اونجا رسیدیم که قرار بود از شیرپلا حرکت کنیم به سمت قله توچال .دیگه همه آماده بودیم و به اندازه ی کافی باید آب بر می داشتیم چون قرار بود مسیر ۶ ساعته ی زیادی رو طی کنیم!!! گفتم آب به اندازه کافی . یعنی نه اونقدر زیاد که کوله پشتیم رو نتونم ببرم نه اونقدر کم که بخوام از بقیه ی همسفری هام بگیرم. چون این 1 اصل توی کوه نوردی های اساسی.اونم اینه که هر کس بتونه نیاز خودش رو از هر جهت بر طرف کنه یا به قول قدیمی ها گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون
.
بعضی وقتها یا بهتره بگم که همیشه ما توشه به اندازه ی کافی برنمی داریم بعد که مسیر تموم میشه و پشت سر مون رو نگاه می کنیم میبینیم چقدر ارزش رو برنداشتیم!!! بعد میگیم: " رب الرجعون" اما چه سود؟
به هر ترتیبی از شیرپلا جدا شدیم و قرار بود که مقصد کوتاه مدت بعدی ما سیاه سنگ باشه تا اونجا صبحانه رو بخوریم. بعد از 2 ساعت رفتن با سیستم ۴۵.۱۵رسیدیم به سیاه سنگ البته آخریش رو ۶۰.۱۰!!! رفتیم(انقدر گیج نشین این اعداد و ارقام از سمت چپ به ترتیب مدت زمانی که صعود و استراحت می کردیم!!)
بالاخره توی سیاه سنگ که 1 آلونک کوچولو بود و ما فقط از سایش استفاده کردیم ، صبحانه مفصلم (ساندیس و کیک!!) رو بیرون اوردم تا با خوردنش اشتهام باز بشه و امید برای نهار بیشتر !!
این وسط بچه ها هم از فرصت استفاده کردن و ۴۵ دقیقه ای اونجا تلف کردیم تا اون ۶۰.۱۵رو جبران کنیم!
از سیاه سنگ به بعد که راه افتادیم حالت ت÷ه مانند شده بود یعنی قله ی بعدی رو نمی دیدیم اونوقت تا به سر قله می رسیدیم می دیدیم که 2 تا مونده بد جوری اعصاب همه خورد می شد آخه انتظارشو نداشتیم اما و قتی استگاه ۵ و بعدش ایستگاه ۷ رو از دور دیدیم ۱ نسیم امیدی توی همه بچه ها پدیدار می شد!
خلاصه به نیم ساعتی قله که رسیدیم وقت استراحت بود که 1 آقای سن داری که معلوم بود از اون کوهنوردهای چندین و چند سالس رسید به ما و گفت :بچه ها چرا نشستید؟؟ توی کوه در حین راه باید استراحت کرد مگه داستان لاک پشت و خرگوش رو نشنیدید؟؟
ما هم گفتیم نه!!!! اون هم نشست به تعریف کردن ما هم بعد از رفتنش 1 دل سیر خندیدیم.!
وقتی اون 2 تا گنبد قله معلوم شد بچه همه 1 جون مضاعفی گرفتیم که انگار نه انگار که مسیری رو که باید 6 ساعته میامدیم رو 5 ساعته اومده بودیم ، تازه شروع کردیم به چرت و پرت گفتن زیر اون آفتاب مستقیم روی مغز هامون و چشم به هم زدیم دیدیم که بله! نصفه روایت رو فتح کردیم !!روی قله وایساده یودیم.
دیگه هیچ کس نای وایسادن نداشت و همه ولو شدن و ۱ساعتی اون بالا استراحت کردیم . طوری که بقلی من که روی قلوه سنگ ها ! دراز کشیده بودیم، خوابش برد!!!
سرپرست اعلام حرکت به سمت ایستگاه 7 رو داد من هم از جام بلند که شدم دیدم 1 از بچه ها با 1 حالت خاصی بهم گفت . ... بله! اون از بد شانسی دیشبم که خواب به چشم نیومد اینم از این . پیش خودم گفتم : مگه روزی چند نفر میان قله . میگیم ۲۰ نفر از این ۲۰ نفر ۵ تاشون ساندویچ می خورن که از این۵ نفر ۱ نفرشون سس ساندویچ رو ول می کنه رو زمین که نفر آخر که من باشم بیا م و روش استراحت کنم !! تا پیراهن عزیز من که از رو اجبار تو کوه پوشیدم به خاطر آفتاب، جون پیرنم روشن بود!!!
به اندازه ی 1 وجب قرمز شد.
بالاخره ۱ روزی پیراهن که سهله همه چیز ها رو بایذ بذاریم و بسپریم دست اولادمون!! انشاا...!!
اگه اجازه بدین من برم چون دیگه دستم به قلم نمی یاد .اگه می خواین نمی رما؟؟ اما قشنگ نمی تونم بگم.
برم؟؟ ممنون که اجازه دادید!
هنوز 1 نیمچه داستان مونده
to be countinu...!
سلام...
از اسمش معلومه می خوام روایت فتح کنم!؟. اما روایت فتح قله توچال!
اصلا این که می خوام بنویسم . صرف ۱ داستان معمولی نیست آخه آدم میتونه از اتفاقات یا سفر های کوچکی مثل این ۱ حرف ها یا نتایج اساسی بگیره که هم به درد دنیا و هم آخرتش بخوره
سرتون درد نیارم به نام خدا گفتیم و حرکت از دربند به سمت بالا کردیم. اول راه که مثله همیشه البته اگه رفته باشید .أدم ۱ چیزایی رو میبینه که گفته نشه بهتره اما ۱ ذره که بالاتر میری می بینی فقط بعضی از افراد اونجا تک توک صعود می کنن چون برای هدف های کوچولو یا بهتر بگم هدف های ساده نیو مدن و اومدن بگن که ما دنبال چیز های گنده می گردیم نه...
سو ء تفاهم نشه ها . خلاصه کم کم که هوا داشت تاریک می شد ما هم به ستون ۱ داشتیم بالا می رفتیم البته بعد از ۳ ساعت بالا رفتنبچه ها هم (منظورم رفقا هستن) صداشون در اومد که داریم خسته میشیم اما می دونستیم که تازه اول بدبختیمونه .چون سرپرست تیم رفت بالا شروع کرد به گفتن اینکه الان ما ۱ مسیر صخره ای تا شیر پلا داریم و خودتون رو آماده کنید... از این حرفا.
شیر پلا هم کسانی که رفتن و همت کردن ... می دونن که ۱ پناهگاهی که هم رستوران داره و هم جای خواب برای کوه نوردان عزیز . ما هم قرار بود شب اول رو اونجا بخوابیمو صبح بعد از نماز حدود های ساعت ۵ راه بیفتیم برای قله توچال.
بر می گردم به خط بالاتر که قرار بود صخره نوردی کنیم و این کار رو هم زیر نور ماه کردیم و نمی دونید که چقدر لذت بخش بود . اما وسط راه من اومدم مثلا بگم کوه نوردیم خوبه قدمم رو بلند برداشتو اما از شانس بد من بند یکی از۲تا بند کوله پشتیم پاره شد اما سریع و بدون مکث!! درستش کردم و گره محکمی زدم و از روز اولش هم بهتر شد.
خلاصه بعد از ۱ ساعت رسیدیم به اون پله های واقعا مهندسی شیرپلا که جون هد آدمی رو می گرفت. بعد از بالا رفتن از.. وارد پناهگاه شدیم و شامی رو که آورده بودیم و خوردیم. حلال اینجاشو بگم که دلتون بسوزه . انقدر منظره ی تهران از شیر پلا مخصوصا شب قشنگ بود که تا حالا همچین صحنه ای نه دیده بودم و نه شنیده بودم.
بگذریم ساعت ۱۱ شد و از اونجایی که صبح باید ۴ بلند می شدیم معلم ها دستور خواب دادند و تخت من هم جلوی در افتاد! اما حالا این مهم نبود که. بدبختی اینجا بود که من هر چی تلاش کردم تا ساعت ۲:۳۰ . ۳ خوابم نبرد(آخه سالی من 2 بار اینجوری میشم 1 بارش اینجا شد. نهایت این شد که من 1 ساعت بیشتر نخوابیدم تا صبح و سر نماز هم بلند شدم تا حرکت کنیم
خسته شدم !!؟ بقیش رو تو آپ بعدی مینویسم.(ببخشیدا .. اما سعی می کنم فردا تا پس فردا بنویسم. حق نگهدارتون محمد